بیا با من دلم تنهاترین است
نگاهت در دلم شور افرین است
مرا مستی دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گیراترین است
به یک دیدار پی بردی به حالم
عجب در من نگاهت نکته بین است
سخن از عشق و مستی گوی با من
سخن هایت برایم دلنشین است
مرا در شعله ی عشقت بسوزان
که رسم دوستداریها همین است
به من لطف گل مهتاب دادی
تنت با عطر گلها همنشین است

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فکم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
|
|
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن

زندگي آنچه زيسته ايم نيست
بلكه چيزي است كه به ياد مي آوریم
تا روايتش كنيم
دوباره ميخوام خاطرات رو ورق بزنم
دوباره گذشته روتكرارمیكنم اما نميدونم ازكجا شروع كنم
فرقي نميكنه ازكجا شروع كنم ازهرجا كه شروع كنم شيرين نيست
ازهرجا كه بگم تلخه
همش خاطرات شيرين كه تلخ شد.همش بي وفايي
بعضي ها ميگن بيخيالش ديوونه
كاش ديوونه بودم ديوانگي هم عالمي داره
هيچ كس به ديوانه خرده نميگيره كسي سرزنشش نميكنه
عاقل نباش كه غم ديگران خوري
ديوانه باش تاغمت ديگران خورند
زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد
با وفاترين دوست به مرورزمان بي وفاشد
اما تاحالا ازخودمون پرسيديم اين ديوانه ازاول ديوانه بود؟
يا ديوانه شد؟
اگرديوانه شدچرا ديوانه شد؟
اين ديوانگي ارزشش ازهرعاقل بودني بيشتره
ديوانگي براي عشق
ديوانه شدن ازبي وفايي
ديوانه شدن بخاطرهمه دروغ هاي قشنگي كه شنيدي
ديوانه اي كه هنوزبا ياد اون زندگي ميكنه
هنوز فكرميكنه كه هرجفايي كه ديده همش يه خواب بوده
هنوز با نفسهاي سردش اميد به روزهاي گرم داره
هنوز با قلب يخ زده اميد به تابش آفتاب داغ داره

ميرسد روزي كه بي من روزها را سرمني
ميرسد روزي كه مرگ عشق را باوركني
ميرسد روزي كه تنها دركنارعكس من
نامه هاي كنه ام را موبه مو ازبر كني


ديروز ساعت بي قراري ام خوابيد 
امروز پلكهايم خيره به در خشكيدند 
كسي نبود نبض دلتنگيم را بگيرد 
تو هيچ گاه تپش قلبم را نشنيدي 
فردا مرا در خاك مي گذارند 
ديگر كسي انتظار چشمهايت را نمي كشد 
و تو برايم خواهي گريست
دوستت دارم تا همیشه

اونا میگن تو منو دوس نداری
همشون پشت سر تو بد میگن
نمیدونن تو از آسمون میای
خودشون اهل یه دنیای دیگن
اونا میگن اسمشه تو با منی
توی قلب تو یکم جا ندارم
روی اسم تو باید خط بکشم
برم و چشماتو تنها بزارم
نمیدونن تو بهونه منی
نمیدونن تو از آسمون میای
نمیدونن که تو دل نمی شکنی
تو رو با خیلی یا دیدن همشون
همه میگن بی وفایی میکنی
به منم میگن داری محبتو
از چشای اون گدایی میکنی
اونا از چشای تو بی خبرن
نمیدونن که نگات نفس داره
اونا میخوان که ازت دست بکشم
همشون بهم میگن دیونه ای
نمیدونن تو بهونه منی

اين قلب سرخ و پر از درد من تقديم به تو …
زيباترين و تنها ترين و جاوادنه ترين احساسم يعني عشق در اين قلب سرخ نيز براي تو…
اين قلب سرخ بي طاقت را از من بپذير عزيزم… از تمام دار دنيا تنها همين قلب را دارم
همين قلبي كه بارها شكسته شد ، بارها از راه عاشقي ناكام ماند و بارها اسير قلبهاي بي
محبت بي معرفتان شد….
عزيزم اين قلبي كه اينك ويرانه اي بيش نيست را با تمام وجودم به تو هديه ميكنم…
تو يكي بيا و با آن مدارا كن ، و نگذار اين قلب پر از غم و غصه و عاشق من دوباره
شكسته شود!
عزيزم با اطمينان كامل اين قلبم را به تو هديه ميدهم
همين قلب هزاران عاشق دارد ، همين قلب هزارن مجنون دارد ولي من اين قلب
را تنها لايق تو ميدانم و تنها به تو تقديم ميكنم چون كسي ديگري به جز تو لايق آن نيست و
اين قلب من ارزشي بالاتر از اين دارد كه در دلهاي بي محبت و بي مهر ديگران اسير
شود!
مي دانم تو اين بازيچه سرخ را دوست داري و ميدانم تو يكي ديگر آن را بازيچه خودت
قرار نخواهي داد و تو آنرا به عنوان پر ارزشترين و بهترين هديه از سوي من نزد خود
نگه خواهي داشت عزيزم…
ميداني كه چقدر درون اين قلب سرخ من عشق نهفته است؟ ميداني كه درون اين قلب شكسته
من چقدر محبت و آرزو و اميد نهفته است ؟ پس قدر آن را بدان اي يار عاشق من!
اين هديه بي ارزش را از من بپذير ، تنها در دل خودت نگه دار ، با خون عاشقي ات ، با
احساس محبتت و با هواي دوست داشتنت آن را براي هميشه زنده نگه دار عزيزم..
اين قلب سرخ نه امانتي است و نه دلخوشي! اين قلب سرخ هديه است هميشگي از طرف
كسي كه تو را لايق آن ميداند پس آن را با تمام وجودت از من بپذير!




در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام .
من در اين تاريكي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام .
شكن گيسوي تو،
موج درياي خيال .
كاش با زورق انديشه شبي،
از شط گيسوي مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .
كاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مي كردم
واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
*****
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند .
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تواند .
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !
*****
در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
*****
من به بي ساماني،
باد را مي مانم .
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم .
من ژوليده به آراستگي خنديدم .
- سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه بي سر و ساماني من،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت :
« چه تهي دستي، مَرد!
ابرباورميكرد.
*****
من در آيينه رخ خود ديدم
وبه تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
********
بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم،
كه تو خواننده شعرم باشي .
- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .
- كاشكي شعر مرا مي خواندي
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
*****
سينه ام آينه اي ست،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من
د

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم