تبليغاتX
زندگی بدون عشق بی معناست
با آنکه در گلوی من فریادها شکست در گوشه ای نشسته ای لب وا نمیکنی
یه مسافر یه غریبه یه شبم بی پنجره میرم اما کوله بار سرگذشت و خاطره، خسته از خستگی ها خسته از این لحظه ها می شمارم لحظه ها را،بر نمی آرم چرا؟قصه های من غمگین اگه تلخه اگه شیرن،میروم تا واسه فردا بسازم دنیای رنگین،هر جا میرم همه میگن یه غریبه اومده نمی بینن هم صدایی،اینم از بخت بده،من قول میدم اما دلم در التهابه،میرم که تادر غربتم نوری بتابه،ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن،میرم که تا پیدا کنم فردای روشن،هر جا میرم همه میگن یه غریبه اومده نمیبینن هم صدایی اینم از بخت بده.منه.کاش مي دانستي من سکوتم حرف است حرف هايم حرف است خنده هايم حرف است کاش مي دانستي مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم کاش مي دانستي کاش مي فهميدي کاش و صد کاش نمي ترسيدي که مبادا دل من پيش دلت گير کند يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند من کمي زودتر از خيلي ديرمثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد تو نترس سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد کاش مي دانستي چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست تازه خواهي فهميد مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست..

 

                            تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

                    حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:54 توسط ..:: محمدرضا ::..

اطلاعات لطفا

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

 هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

 رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم .

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم .

 تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:54 توسط ..:: محمدرضا ::..

و فصلی تازه

دفتری تازه

با نوشته هایی ...

نه نمیتوانم بگویم نوشته هایی تازه .

اینها بیان یک سال دلتنگی های من است

اما خوب ؛

بگذار اینهم تازه باشد

دفتری تازه از فصل تازه ی زندگی ام آغاز میشود

امروز شروع آن فصل است

شروع آن فصلی که هنوز نمیدانم بهاری است یا رنگ خزان دارد

من دوباره تنها میشوم

دوباره یک دنیا دلتنگی و درماندگی

دوباره باید فکر کنم

بیاندیشم

حرف بزنم

بنویسم

گریه کنم

مات شوم

از حکایت عشق

از حکایت مردمان بی عشق

از حکایت تقدیر زندگی

رفتن تنها یک بهانه بود

اما عیبی ندارد

هر انسانی برای چیزی خلق میشود

محمد برای نبوت خدا

فاطمه برای علی

و علی برای فاطمه

حتی ان میخ اهنین بر دری سوخته برای پهلوی فاطمه

این حقیقت زندگی است

من برای تنهایی و حسرت خلق شده ام

و تو برای ...

راستی میدانی تو برای چه خلق شده ای ؟

دیگر صحبت از یک عمر با هم بودن نیست

دیگر صحبت از یکرنگی نیست

اینجا فضا برای عاشق شدن کافی نبود

تو برای عاشق شدن نیاز به وسعت آسمان داشتی

با بالهای هواپیما

با کشوری ، فرهنگی ، و مردمانی متفاوت

اینجا اکسیژن برای نفسهای تو کم می امد

من تو را از دفتر زندگی ام خط نخواهم زد

من تورا لحظه به لحظه تمدید خواهم کرد

تا خاطراتت ، همچون عشق تو ، تازه بماند

اسمت را بارها و بارها کنار اسمم گذاشتم

و بارها خود را با نام تو خواندم

و خوب میدانم که هر کسی لایق معروف شدن نیست

منهم نبودم

نمیدانم از کجا شروع کنم

نمیدانم روزهای بی روزن من از کجا تنفس را ادامه میدهند

از کجا زیستن را معنا میکنند

از کجا رشد خواهند کرد

و در کجا به بار خواهند نشست

و عمر خواهد گذشت .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:25 توسط ..:: محمدرضا ::..

 

Butterfly 2-Pink

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد
آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد...........

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:23 توسط ..:: محمدرضا ::..

همه ي هستي من آيه ي تاريكيست كه تو را در خود تكراركنا به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر مي دارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست دل من كه به اندازه ي يك عشقست به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند آه سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دست هايت را دوست مي دارم دست هايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم كوچه اي هست كه در آن جا پسراني كه به من عاشق بودند ،هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را باد باخود برد كوچه اي هست كه قلب من آنرا از محله هاي كودكيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه زمهماني يك آينه برمي گردد و بدينسانست كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي صيد نخواهد كرد من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام،آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:32 توسط ..:: محمدرضا ::..

  دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.

   با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند

 تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

 دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صــــداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:15 توسط ..:: محمدرضا ::..

آدمها .... آدمهايی که از هنگام تولد شير از پستان تمرّد می نوشند . آدمهايی که خانه های برادرانشان را می سوزانند تا برابری برقرار کنند .... آدمهايی که سايهء خدا را بر روی زمين می يابند و او را سجده می کنند . آدمهايی که خود را سايهء خدا بر روی زمين می دانند .... آدمها .... آدمهايی که در تمام عمر توتم پرستند .... آدمهايی که عروسکهای خيمه شب بازی تماشاخانه های تاريک و سرد و دخمه های کثيف می شوند . آدمهايی که با اشباح و ارواح زندگی می کنند نه با انسانها . آدمها .... آدمهايی که بردگی را بر می گزينند و می انديشند که آزادند و آدمهايی که آزادگيشان را باور نمی کنند و می پندارند زندانی اند .... آدمها .... آدمهایی که می خواهند کر و کور باشند .... آدمها .... آدمهايی که در برابر در بند ماندگان مغرورانه خودنمايی می کنند و در مقابل پادشاهان بزدلانه سر به زير می اندازند .... آدمها .... آدمهايی که قربانگاه و مسلخ خود را نيز مانند قصر شاهانه ای می آرايند و آنهايی که قصر شاهانه شان را کلبهء گدايان حقير می بينند .... زنانی که حجلهء خود را در شب زفاف تنها ميعادگاه می دانند و مردانی که بستر ساير زنها را ميعادگاه خود .... آدمها .... آدمهايی که صحنهء زندگی را ميدان نبرد می دانند و و آدمهايی که عشق را سلاحی برای جنگيدن در اين نبرد .... آدمهايی که طعام از دهان ديگری بر می گيرند تا از همدردی با گرسنگان بگويند .... آدمها .... زنهايی که چون عيسای ناصری را بر بالای صليب می بينند می انگارند مريم مجدليه اند و مردانی که يهودای اسخریوطی را به خاطر جسارتش تحسين می کنند .... آدمها .... آدمهايی که هرگاه از خواب بيدار می شوند می پندارند که خوابهايشان تصويرهای روشن زندگی بوده است .... آدمهايی که خود را با اوراق کتابها کفن پيچ می کنند و زندگان را احمقهايی بيش نمی دانند .... آدمها .... آدمهايی که در محرم هر سال برای تشنگی حسين خون گريه می کنند و امّا بعد خون انسانها را می نوشند تا رفع تشنگی کنند . آدمهايی که سوار بر مرکب غرور همه عمر می تازند و عزيزانشان را زير سم اسبان نخوت از دست می دهند .... آدمها .... آدمهايی مثل من .... آدمها .... آدمهايی مثل تو




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:37 توسط ..:: محمدرضا ::..

 

 پيرزن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت: آ«خدايا من خيلي تنها هستم آيا مهمان خانه من مي شوي؟آ» خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه‌ترين غذايي كه بلد بود را پخت و سپس منتظر ماند. چند دقيقه بعد در خانه به صدا درآمد پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پيرمرد فقيري بود پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد، پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد، پيرزن دوباره در را باز كرد، اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد و فرياد زن فقير را دور كرد. شب شد ولي خدا نيامد پيرزن نا اميد شد و رفت كه بخوابد و در خواب بار ديگر خدا را ديد، پيرزن با ناراحتي به خدا گفت :خدايا مگر تو قول نداده بودي امروز به ديدنم مي‌آيي ؟؟؟
و خدا جواب داد :بله ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:4 توسط ..:: محمدرضا ::..

JavaScript Codes >